تبليغاتX
چسب زخم

چسب زخم

 

 خود درماني با فضيلت هاي ناچيز

چند روز پيش ايميلي به دستم رسيد كه در آن يك سري كارهاي لذت بخش را پيشنهاد كرده بود مثل اين كه:

با تلفن کردن به يک دوست قديمي، او را غافلگير کنيم/گاهي هديه‌هايي را که گرفته‌ايم، بيرون بياوريم و تماشا کنيم/قدر اين را که پايمان نشکسته است، بدانيم/ زير دوش آواز بخوانيم/ براي انجام كارهايي كه ماه‏ها مانده‏اند و انجام نگرفته‏اند، در آخر همين هفته برنامه‌ريزي کنيم/از تفكر درباره تناقضات لذت ببريم/مجموعه‌اي از يک چيز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... براي خودمان گرد‌آوري کنيم/ گاهي از درخت بالا برويم/ گاهي كمي پابرهنه راه برويم/ بدون آن که مقصد خاصي داشته باشيم، پياده‏روي کنيم/ وقتي كارمان را خوب انجام داديم، مثلاً امتحاناتمان تمام شد، براي خودمان يک بستني بخريم و با لذت بخوريم/ به دنياي شعر و ادبيات نزديك‏تر شويم/ اگر توانستيم، گاهي کنار رودخانه بنشينيم و در سکوت به صداي آب گوش کنيم/ و...

شايد شما هم خوانده باشيد اين ايميل را.  آن روز كه اين ايميل را خواندم، ديدم خيلي از اين كارها جزء عادت هاي من است. من هفته اي يك بار يك اسم فسيل شده از دفترچه تلفنم را بيرون مي كشم و به چهره انتخابي هفته زنگ مي زنم، ماهي يك بار كه كمدم را كلاً بيرون مي ريزم و خانه تكاني كاغذي ام را راه مي اندازم( چون اصولاً بيشترين حجم كمد من كاغذ و روزنامه است)، هديه هايي را كه گرفته ام، تماشا مي كنم و جايشان را توي دكور با چيزهايي كه مدت هاست، آن جا نشسته اند، عوض مي كنم، هميشه وقتي مي روم حمام خدا را شكر مي كنم كه مثل زن داداشم آن سال، پايم نرفت روي صابون و قرار نيست دو ماه توي خانه بمانم، نمي دانيد چقدر لذت بخش است اين كه كاري را در برنامه هاي هفته بگذاريد كه مدت هاست استرس بد قولي و نيمه تمام ماندنش دارد اذيتتان مي كند و هربار طرف زنگ مي زند...(اين را به شدت به دوستان روزنامه نگارم پيشنهاد مي كنم)، عاشق فكر كردن به تناقضات هستم كه وقتي براي مامانم تعريف مي كنم، فقط مي خندد( امتحان كنيد لطفاً)، من كلكسيون سنگ و تيله دارم، هميشه براي وسوسه بالا رفتن از درخت توسط بابا سرزنش شده ام، از بچگي عاشق پا برهنه راه رفتن بوده ام كه مامان مي گفت عين بچه گداها (مخصوصاً روي پشت بام) ، يكي از بزرگترين تفريح هايم پياده روي بي مقصد است با گوشي خاموش، هميشه براي خودم كه ذوق مي كنم خودم را پاستيل يا ذرت مهمان مي كنم به جاي بستني، عاشق شعر و ادبياتم و كنار زاينده رود هم كه مي نشينم چشم هام را مي بندم فقط به خاطر اين كه روي صدايش تمركز كنم.

با اين حساب من خيلي وقت هاست كه خود درماني كرده ام، به روش خودم كه ظاهراً روش علمي درستي هم هست. فكر كنم بايد خودم را پاستيل مهمان كنم!

همه اين چيزها راپيشنهاد مي كنم چون تجربه بي نظير هركدامشان را داشته ام. توي زندگي شتاب زده امروز، اين چيزهاي كوچك، تأثيرديوانه كننده اي دارند براي رسيدن به آرامش. گاهي حتي عوض كرن زنگ موبايل، آرامش هوا كردن يك بادبادك را به من داده است، اين ها فضيلت هاي ناچيز من اند. نخنديد لطفاً مثل مامان.

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388 11:37 توسط نفیسه -ق |


 

نذري

ديشب از بابا قول گرفتم كه اين هفته بيايد دكتر. آخرين باري كه قول داده بود يا من قول گرفته بودم، آن شب هايي بود كه قرار بود زود بيايد و برويم شهربازي. همان شب هايي كه هميشه يك مشتري يهو مي آمد و دير مي شد، يا ماشين توي راه خراب مي شد، يا باران مي گرفت، يا خسته بود يا مهمان مي رسيد...   

ديشب اما سعي كردم به قول شكني هايش فكر نكنم. اميدوارم اين بار نخواهم چند بار لباس بپوشم و عوض كنم، منتظرباشم با هله هوله هايي كه براي شهربازي خريده ام، هي به ساعت نگاه كنم، هي بروم دم در، تلويزيون روشن كنم، به مامان قر بزنم و دست آخر هم... اين بار بابا موبايل دارد، مي شود هي زنگ زد و پرسيد، كجاست؟ حالا انتظار هم مفهوم ديگري دارد، چون تكنولوژي يك سري سؤال هايش را جواب داده، حالا حداقل مي داني كجاست آن كسي كه منتظرش هستي! هر چند تكنولوژي هم كشك و دوغ مي شود، وقتي طرف گوشي اش را خاموش مي كند، رشته هاي اين دنياي ارتباطات شكافته مي شود خيلي راحت با سرانگشت كسي كه تماست را رد مي كند.    

امروز از دانشگاه كه برمي گشتم براي خودم گل خريدم. يك دسته نرگس! وقتي اتوبوس از جلويم رد شد وخودم را با دسته گل توي دستم توي تمام قد شيشه دودي اش ديدم ، احساس حماقت كردم، نمي دانم چرا...  

يادم است يك بار بابا قول داد كه مي رويم شهربازي اگر باران نيايد، من نمي دانستم نماز امام زمان چه نماز طولاني پر كاري است، فقط 50 تا نماز امام زمان نذر كردم كه باران نيايد. باران نيامد آن شب، اما ما شهربازي هم نرفتيم! اولين بار كه فهميدم نماز امام زمان چقدري است، سرم سوت كشيد. هيچ وقت نفهميدم تكليف آن نذر كودكانه چه شد؟

حالا مي خواهم نذر كنم كه اين روزها بگذرد، بابا بخندد دوباره، بيايد آن هفته، حالا خوب مي دانم نماز امام زمان چقدري است.

ديشب، شب خوبي بود. با سين درخت نشين و چند تا از بچه ها قدم زديم تا پل چوبي، كل كل كرديم، رفتيم كافي شاپ يا به قول درخت نشين، حمام زنانه هتل آسمان كه نمي چرخيد، از سياست گفتيم و مطبوعات و سربازي! مي خواستيم بدويم كه نشد، كفش ها را بهانه كردند، چقدر دلم مي خواست مي دويدم تا خود پل...  

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388 13:24 توسط نفیسه -ق |


سي و چند تا از آرزوهاي الان من:  

 1-برگشتن به سه سال پيش 

2-چند هفته دوچرخه سواري بدون دغدغه كار و دانشگاه و خرده ريزهاي مزخرف زندگي

3-داشتن يك دستگاه رونيز    

4-نديدن گريه مامان 

5-نديدن بي حوصلگي بابا

6-چاپ مجموعه شعرهام بدون سانسور 

7-دوباره يك دست تخته نرد زدن با نگار ( برادر زاده اي كه تا چند سال آينده نمي توانم ببينمش)سر 12 تا پاستيل مثل هميشه    

8-پيدا كردن اون كسي كه به دغدغه ها، علايق و توانايي هاي من احترام بگذاره حتي اگه خودش علاقه اي به اون ها نداشته باشه.  

9-يك شاعر خوب بودن   

10-حل شدن يه سري مشكلات كه الان باهاشون درگيرم به شدت

11-داشتن يك ويلا در بندر انزلي

12-راه انداختن يك جلسه ادبي فوق العاده مثل اون چيزي كه داشتيم و خرابش كردند.

13- داشتن يك كشور آزاد با همه معناي متداعي كلمه آزاد   

14-  داشتن پول آن قدر كه بي دلواپسي براي هنر اين كشور هزينه كنم، مامان رو يك بار ديگه بفرستم حج واجب و همه آرزوهاي اون و بابا رو برآورده كنم.

15- ويولن ياد گرفتن در حد عالي

16- يك مترجم خوب شدن

17- حفظ شدن ديوان حافظ و غزليات شمس  

18-                      ( اين آرزو سپيد خواني دارد، نمي شود بلند گفت)

19- ديدن ليلاها، فرزانه، نگار، حديثه، آسيه، سارا، فاطمه، مريم، غزل، ساره، شيما، زهرا و وجيهه در شرايطي به اسم خوشبختي نه وانمود كردن به خوشبختي( منظورم زندگي مشترك است)   

20- رفع گرفتاري هاي پدر سبك بد بياري دنيا(م.پ)  

21- گرفتن امتياز يك روزنامه آزاد كه توقيف نشود.  

22- همه خانواده را با هم و خوشحال ديدن  

23- رفتن به اسپانيا، ايتاليا، مصر، يونان، هتل يخي سوئيس، نيويورك، بزرگترين و هيجان انگيزترين شهربازي دنيا، نمايشگاه  IFA‌ آلمان، آفريقا، هر هفته تئاتر ديدن در تالارتئاتر شهر تهران     

24- داشتن يكي از اين دستگاه ها كه بستني فروش ها دارند براي توليد بستني قيفي.

25- لودر سواري   

26- كشتي پيمايي چند روزه روي يك اقيانوس( فرقي نمي كند كدام)  

27- خريدن يك خانه براي همكاري كه 30 سال سابقه دارد و دارد از مستأجر بودن فراوان، رنج مي كشد.    

28- ياد گرفتن اسب سواري به صورت حرفه اي

29- حل مشكلات يكي ديگه از همكارهام  

30-  از نفهمي در آوردن يك سري از مسؤولان

31- حرام شدن نزول در جمهوري اسلامي 

32-  خريدن همه پاستيل هاي يكي از آن دكه هاي وسوسه كننده رنگ و وارنگ  

 

محال يا شدني، مضحك يا منطقي. اين ها آرزوهاي من اند. شايد رج كردن اين آرزوها در چسب زخم ادامه داشته باشد.شايد...   

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388 14:12 توسط نفیسه -ق |


جك سال... 

: اس ام اس خنده دار تو گوشيت چي داري؟   

- اين چطوره؟ ضرغامي: رسانه ها موظفند صدا و سيما را مورد نقد بي رحمانه قرار دهند.  

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388 14:39 توسط نفیسه -ق |


...

دل كدام يكي مان بيشتر گرفته است توي اين هواي تلخ آبان؟ آباني اين چنين را از خودم سراغ ندارم.

بغض چي را كرده ام اين روزها كه حتي با تنهايي توي آسانسور، موقع رفتن به طبقه پنج، دفتررييس يا با صداي موسيقي فقط كمي دلگيرش قبل اين كه بگويد: طبقه پنجم، رومي شود اما باز نمي شود وتوي نطفه خفه مي ماند كه...    

من اين روزها منتظر تلنگر صداي موسيقي كمي غمگين آسانسورم فقط؟!! بغضي كه تا روي مژه هام پيش مي آيد و دوباره پس خورده مي شود... 

ليلا آمده بود و همين طور كه ظرف مي شست، گفت: اين قدر خودخوري نكن نفيسه.

رفتم و موهاي سفيدم توي آينه 7 تا شده بود. 7 برابر باري كه اولين شان را كشف كردم و ذوق...

ليلا داشت مي رفت و همين طور كه كفش هايش را مي پوشيد، گفت: نريز توي خودت.

من در را بسته ام و گفته ام: خسته م از تظاهر ايستادگي...

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388 13:42 توسط نفیسه -ق |


 

...

به خودم هی زدم از این جا برو

اما موش خورده شناسنامه من...

 

-طبق رأي اكثريت اون قالب قبلي رد شد. ممنون كه كمك كرديد.

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 8:22 توسط نفیسه -ق |


نظر بدهيد...

حالا ديگر اين وبلاگ دارد يك ساله مي شود و حق دارد، لباسش را خودش انتخاب كند. توي اولين پستم در مورد اين كه چرا زودتر از اين ها خانه اي نساختم براي خودم توي اين دنياي مجازي گفته ام.(رجوع شود به آرشيو- آبان 87-سرچراغي)  

اين روزها نمي دانم چرا هي از همه مي پرسم: پارسال اين موقع ها چه جوري بود، برايت؟  

براي من كه خوب بود، مثل هميشه خوب و بد بود، همان so-so كه انگار معادلش درفارسي چيزي جز همين خوب و بد نمي تواند، باشد.

به هرحال اين لباس هم مي تواند برود توي كمد و هرگز ديگر بيرون نيايد.

نظر بدهيد، درمورد اين روپوش جديد... شايد يك جور نظر سنجي باشد، اين پست.  

ولي واقعيت اين است كه دراين دنياي مجازي هم انگار هيچ چيز برايم سرسري نيست. ببخشيد ها، ولي برخلاف خيلي ها... مي خواهم بگويم دلم مي گيرد اگر فرم و محتواي حرف هايم توي چسب زخم به هم نخورد. اگر اين قالب براي حرف هاي اين جا كه معمولاً از يك جنس است، بزرگ است و گل و گشاد، يا اين كه رنگش، رنگ اين حرف ها نيست يا چه مي دانم، قبلي بيشتر به دل مي نشيند، بگوييد بروم ناز دخترك بالاي اين صفحه را كه دلخور شده كمي ازعوض كردنش بكشم تا بيايد دوباره، با آن موهاي مشكي و چشم هاي زل، دوباره بيايد بالاي سر چسب زخم و آدم هايش.   

فقط زود بگوييد تا وقت ناز كشيدن نگذشته و دوباره خر كردنش، مقدور است...

 

+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 19:35 توسط نفیسه -ق |


 

دریا زده...

دريا حاجت مي دهد؛ حالا ديگر اين را عميقاً باور كرده ام.  

يك ماه پيش وقتي يكي از همكارهاي سابق براي كاري زنگ زد و گفت كه لب درياست، اين را به او گفتم اما هنوز خيلي مطمئن نبودم قدر امروز. آن وقت به شوخي به او گفتم كه از دريا بخواهد من را هم بطلبد و من حالا  چند روزي ست كه از شمال آمده ام...

يكبار ديگر هم اين اتفاق افتاد، از كسي كه آن جا بود خواسته بودم و دريا حرفم را زمين نينداخته بود.

وقتي لب دريايي هر موج كه مي زند، آدم ها توي سرت هم مي خورند، آن هايي كه ماه ها و بلكه سال هاست خبري نداري ازحال و احوالشان در يك حركت ناخودآگاه احضار مي شوند توي ذهنت، بي آن كه تو از آن ها سراغي گرفته باشي. انگار كه دريا معجزه مي كند براي بيرون كشيدن آدم ها از زيرآوار فراموشي، انگار كه موج هايش تر و تازه مي كند خاطرات را؛ كدام آدم است كه بتواند ادعا كند لب دريا بوده اما ياد كسي كه دوستش دارد و يا داشته نيفتاده، نخنديده يا بغض چشم هايش را نگرفته است؟

لب دريا مي تواني ببخشي آدم ها را. من اين بار هم اين كار را كردم. اما بعضي ها هستند كه بخشيدنشان در توان دريا هم نيست. دريا هم از پسش بر نمي آيد.  

دريا مثل يك ذره ماسه من را تكان داده هميشه، زير و رو كرده، گاهي موجش سيلي سفتي شده است توي صورتم تا به خودم بيايم، گاهي حتي زيرپايم را خالي كرده با يك موج، تا بفهمم كي ام و كجا...

اين روزها خوب بود برايم كه بروم جايي كه ته ندارد پيش چشمم و حقير نيست. جايي كه اجازه داشته باشم داد بزنم و باد بتواند لاي روسري ام باشد، لاي دامنم و موهام. جايي كه بشود گوشي را خاموش كرد، بشود پشت شيشه توي جاده اش محكم نفس كشيد و نه سرسري...

دريا بايد بطلبد تو را...

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 17:52 توسط نفیسه -ق |


مهاجرت، بغض است...

سال اول دبيرستان بودم كه نگار دنيا آمد. اولين برادر زاده. آن هم برادري كه هميشه برايم با داداش هاي ديگر فرق داشت؛ آن شبي كه از حافظ فال گرفتند و حافظ اسمش را گذاشت نگار، يادم است خوب.

نگار توي سال هاي شر و شوري من بزرگ شد؛ حاصل عشق دبيرستان ادب بود و بهشت آيين، عشقي كه همه پاي سفره عقد دو تا 19 ساله فكر مي كردند، مي ميرد يك روز، دوام نمي آورد.

اين همه سال كنارما بودند، اول همسايه ديوار به ديوار، بعد طوري كه مامان از راه پله و بالكن با نگار حرف مي زد؛ نفس به نفس ما بودند اين همه سال.

روزهاي سختي هم بود، نه كه نباشد؛ چند بار زير صفر فتن و دوباره به اوج رسيدن فقط براي رسول-باباي نگار- كارآساني بود؛ طعم تلخي آن روز صبح زود كه رسول از پله ها پايين آمد و گفت مغازه اش را آتش زده اند توي آمادگاه، هنوز توي دهنم است. همه زندگي يك جوان 26 ساله را كه باباي يك دختر 4 ساله بود را آتش كشيده بودند، شب دور دوم انتخابات دوره قبل. يا آن دفعه كه صميمي ترين دوستش توي همان سال ها، تمام سرمايه اش را بالا كشيد و رفت، مامان گريه كرد، زنش-نرگس- داشت ديوانه مي شد، من نمي توانستم كاري كنم، اما رسول هيچ فرقي نكرده بود، هنوز صبح ها زود مي رفت با آن كلاه روسي و آخرين مدل شلوار جيني كه از تركيه آورده بود، مامان راست مي گفت كه اگر هر كدام از داداش ها جاي او بودند، يا خودكشي مي كردند يا آيينه دق مي شدند و بقيه را مي كشتند.   

اعتقاد ندارم اما طالع بيني ها مي گويند، مرد فروردين بلند پرواز و پر دل و جرأت است، هزار بار اگر بشكند، صداي آخش را كسي نمي شنود، عاشق سفر است ...و رسول يك فرورديني بود.  

با داداش هاي ديگر فرق داشت، از جمله اين كه عاشق شده بود و روي عشقش مانده بود، شعر مي نوشت- آن روزها البته-اعتقاداتش مال خودش بود و به معناي واقعي زندگي مي كرد، حتي وقتي زندگي بوي گندش را توي دماغت مي زد، حرفت را نه فقط مي شنيد كه مي فهميد، دنيا ديده بود، به قول خودش دين نداشت اما ايمان داشت! نماز نمي خواند اما اگر مي مرد دروغ نمي گفت.

نگار و نرگس و رسول دو ماه است كه رفته اند، هيچ وقت از ما دور نبوده اند اين قدر. دو سه روز يك بار زنگ مي زنند، نگار گريه مي كند و رسول گوشي را مي گيرد، آن جا رفته مدرسه و دارد فرانسه ياد مي گيرد، وقتي الفبا را يادش مي دادم و با آن زبان بچگانه تكرار مي كرد، يادم مي آيد. همه مي گفتند شبيه من است؛ ظاهر و باطن.

نمي دانم توي كدام وبلاگ خواندم كه مهاجرت حتي در دنياي مجازي هم سخت است. راست مي گفت. مهاجرت سخت است هميشه و همه جا. 

بدجوري دلم تنگ شده است، هرچيزي نشانه آن هاست، شايد اگر اين روزها رسول بود، تنها كسي بود كه مي گفتم، آن چيزي را كه نشد حتي براي مامان گفت. مهاجرت يك بغض است، يك بغض كه توي گلويت چادر مي زند و كنار نمي رود. مثل بغض اين روزهاي مامان سر ميز وقتي غذاي مورد علاقه رسول را مي خوريم، يا وقتي عكس نگار را توي گوشي اش مي بيند، يا پيرهني كه نرگس خريده بود را مي پوشد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388 10:54 توسط نفیسه -ق |


براي امير و شيما ...

وقتي از درمي آيي با لباس نسكافه اي بلند، ستون ستون آدم است كه دورت حلقه مي زند، كه كل مي زنند و دست و من آن عقب تر ها ايستاده ام.   

شيما زندگي مثل رينگ بوكس، دوئل، شطرنج و حتي يك مار و پله ساده يك چيز دو نفره است اما هيچ كدام از اين ها نيست. حواست هست كه اين آدم هايي كه آن روز توي دكلته هاي رنگي شاد، دورت حلقه زده اند هر كدام مي روند پي زندگي شان، حواست هست كه تنها و تنها دو تا اسم بالاي اين پست است كه اين زندگي را مي سازد؟  

حواست هست كه اين آدم ها با كت و شلوارهاي صدها هزار توماني شان و با دكلته هاي رنگي شاد،  هر كدام مي توانند، سايه شوند روي زندگي ات؟  

وقتي از در مي آيي با لباس نسكافه اي بلند، ستون ستون آدم است كه دورت حلقه مي كند، نگذار اين حلقه ها زنجير شود به دست و پاي زندگي ات، آدم ها با همه دلسوزي شان يك روز خطرناك مي شوند براي يك رابطه و توكافي است كه حواست نباشد كمي...

ستون ستون كنار بزن اين آدم ها را، بگذار فقط...

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 16:13 توسط نفیسه -ق |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

مرهم كه نيستــيد دل خسته مـــرا
زخم زبان فقط نزنيدم، فقط همين...
ديگربه اعتماد كه باشم كه دوست هم
پنهان نموده خنجر خود را در آستين
این یک شعر قدیمی است با بار نوستالژیک خودش...شعر همیشه بهترین چسب زخم زندگی ام بوده است.دیوانه شعرم و کارم که نوشتن است و شهرم که اصفهان است و سینما که مربوط به رشته ام است.من برآیندی از همه این چیزهام.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

نامه نگاری ها
newyorker
گاردین
دیکشنری آنلاین
حافظ مستانه
فارسی سره
حزب سوسياليست ايران
آمار لحظه به لحظه جهان
مترجم گوگل
iran news
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387



پیوندها

آوند
درخت نشين
چكامه
هي تو...هيس
زيگزاگ هاي ذهني يك خبرنگار
گفت و گو هاي ناگهان
هادينامه
چهارم شخص مفرد
خواب هاي نقره اي
ادبيات
كانون آفرينش شعر
PIC8
گرافيست جوان
طهورا خانوم
تاريكخونه
نويسه
دختردست فروش مترو
ترانه
مجال
xacix
علي بابا جادوگر
فارسي باستان
پايگاه ادبي خزه
نشريه پوشه
مرور
ماه مگ
ايران پرديس
وازنا
رندان
نويسش
شمس لنگرودي
كهن ديار( عليرضا روحاني)
ستاره مشرقي
فريد صلواتي
پرانتز
شهروند امروز
روزنه(رضا صالحي پژوه)
روز نوشت(عادل دهدشتي)
سپيداران(احمد شيرزاد)
وب نوشت(ابطحي)
توهم هاي يك كاغذ A4
جويبار(حسين شيريان)
قوزك پاي چپ يك زرافه ايده آليست كه در يك عصر پاييزي
آيدين آغداشلو
هوشنگ گلشيري
احمد شاملو
پروانه اي در مشت
تاوان دوست داشتن
يك قواره از دريا
امين
درد دل هاي شبانه
ثانيه 86401 يك روز از زندگي
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin