|
اولين پسري
كه از تو خواستگاري مي كند را هرگز فراموش نمي كني. حتي 10 سال
بعد، 20 سال بعد مي تواني با همان هيجان، با همه جزييات براي دختر همسايه، همكلاسي
و يا دختر فاميل تعريف كني. همه چيز همان قدر زنده در ذهنت هست. حتي حركات دست ها،
كلماتي كه به كار برده. لباسي كه پوشيده، جايي كه ايستاده. همان هايي كه حالا ديگر
چيزهاي خنده داري هستند، چيزهاي مشمئز كننده اي. اما هستند؛ به همان صراحت. به
همان قدرتي كه چيزي را توي تنت ترك انداخت انگار، جنيني بود كه در تنت غلطيد، دلت
خواست بروي و تمام عصر را فكر كني. كتابت را ببندي و لباس هاي نو بخري؛ چيزهايي كه
لازم مي شود. دلت خواست كه قبول نكني. بي دليل. به مامان بگويي و فكر او را هم
مشغول كني. شريك جرم پيدا كني؛ يادآوري خودسرانه اي براي اين كه بفهمند بزرگ شده
اي و وقت تصميم هاي خطرناك زندگي ات رسيده است. دلت خواست قبل موقعي كه صدا مي
زنند نفيسه شام به پچ پچ هاي مامان بابا گوش كني، حس كني كه صداي اخبار بلند تر مي
شود و موقع تلفن جواب دادن هاي تو كم تر! اولين كسي كه
خواست زندگي اش را با تو ادامه دهد، همان كسي كه خواست تا پاي شناسنامه بيايد، همه
جا با تو باشد، همان كسي است كه در ناخودآگاه مقايسه آدم هاي بعدي يا مدح مي شود و
يا نكوهش، يا مي رود در صدر و يا در قعر. همان كسي است كه اولين بار فكر جدي يك
واقعيت را انداخت توي سرت. تو را از حرف هاي خاله زنك ها گرفت و داد دست فكرهاي
خاله زنكي خودت. ثابت كرد كه حتي بيرون خانه ها و حلقه فاميل هم كسي دست بردار اين
نيست كه بايد ازدواج كني. روزهايي مي
رسد كه دلت مي خواهد اولين آدم را پيدا كني و ببيني چه كاره اين دنياست. ببيني
دنيا را روي كدام انگشت مي چرخاند. بپرسي تا فقط به روزهاي دبيرستان برسي، بروي به
فكر سال هايي كه ازدواج، يك شوخي دلهره آور بود نه يك قطعيت مضحك كه مدام توي گوشت
زمزمه مي شود، فراري اش مي دهي، مي گذاري در اولويت هاي دور زندگي ات اما بقيه دست
بردار پنج شنبه هاي مجرد تو نيستند. دلت مي خواهد
بداني ازدواج كرده يا نه؟ بچه دارد؟ موهاي روي شقيقه اش سفيد شده يا فقط چشم هايش
برق جواني آن روزها را ندارد. دلت مي خواهد بداني هنوز هم سوژه هاي مربوط به او مي
تواند به بمب خنده دخترهاي مدرسه تبديل شود يا اين كه او هم مثل تو وقتي به شيطنت
هاي آن روزها فكر مي كند، خنده اش مي گيرد و دلش تنگ مي شود براي يك پنهان كاري
بزرگ. دلش لك مي زند براي دلهره هايي كه پوچ بود و شيرين. دلهره هايي كه از جنس
رساندن مطلب به صفحه يا هماهنگ كردن يك نشست خبري نبود. نه ميان كاغذهاي روزنامه
مي سوخت و تلف مي شد و نه مثل گل هاي بعد از نشست خبري به فردا نرسيده مي پلاسيد. آن روزها هم
جواني نكرده ام. هر چه بود فقط شيطنت هاي دورادور بود و سركار گذاشتن هاي الكي
خوش. خنده بود و سوژه و اذيت. حالا كه فكر مي كنم مي بينم اولين پسري كه از تو
خواستگاري مي كند را هرگز فراموش نمي كني چون دختر آن سال ها را خوب به خاطر داري.
اين همه روز
گذشته است و تو از نيمكت به پشت ميز رسيده اي. هنوز هم كساني هستند كه دير آمده
اند توي زندگي ات و مي خواهند زود بروند! ديگر دم در مدرسه نمي ايستند و دوست
داشتنشان را داد نمي زنند تا حرفشان حتي به معاون و مدير برسد، تا تو وير اذيت
كردنت بيشتر بالا بگيرد و مدرسه اي حرف دل عاشقش را بفهمند اما تو هم ديگر ... حالا
يك چوب خط برداشته اي و ميزان وفاداري آدم ها را مي سنجي، مي خواهي ببيني هر كسي
تا كجا دوام مي آورد؟ تا كجا پاي حرفش هست؟ وير اذيت كردنت اين مدلي شده. يكي نيست
از خودت بپرسد مقاومت خود تو چقدر است؟ اين همه سال پاي حرفت ايستادي و گفتي نه، ازدواج
اهلش را مي خواهد اما حالا... كم آورده اي دختر. يك لنگه پا بودن توي اين كشور آقا
بالا سر خسته ات كرده است. زده اي به سيم آخر. از سر و كول همه يكدندگي ها رفته اي
بالا و بعد انگار نشسته اي سر جايت. زندگي قطره زهرماري اش را ريخته توي گلوت، حتي
اگر شده به زور اين كه گردنت را بگيرد لاي دست هاش و عين مادرها فوت كند توي
صورتت. پايين داده اي و حالا حتي ناي عق زدنش را نداري. نصيحت مي كني و مي گويي:
آدم زماني به جايي مي رسد و شرايط طوري مي شود كه... و خودت هم مي داني داري مزخرف
مي گويي. اوضاعت طوري
است كه حتي همان اولين پسر را هم روده بر مي كند از خنده. يك تنه مي تواني سوژه
خنده صد تا مدرسه باشي. داري به خودت مي پيچي. روزهايي كه به قول مامان پسرهاي دور
و برت را تار و مار مي كردي و نمي گذاشتي دم پر زندگي ات بيايند، تمام شده. خودت
يك پا خاله زنك شده اي. دست كرده اي توي قوطي و برايت حتي ديگر مهم نيست اسم كي
بيرون بيايد. يك روز همه آدم هاي دور و برت را آتش مي زني و يك روز مي نشيني
عزايشان را مي گيري. دلت مي خواهد
بزني بيرون از اين روزهايي كه انگار هرگز يك دختر مجرد را به خود نديده اند. كه
پايان نامه ها نوشته اند در مورد مضرات ازدواج نكردن، سمينارها داده اند و ديگر
حوصله دفاعيه مفصل تو را ندارند. آينده دنيا در گروي همين لباس توري است. در گروي
صفحه دوم شناسنامه و كپي- پيست راهي كه ديگران رفته اند. اين حرف ها را پسر روبروي
مدرسه مي فهمد؟ نه مطمئنم كه نمي فهمد دختر بودن در شهري سنت زده و خانواده اي كه
يك روز صبح مدرن اند و فردا صبح سنتي يعني چه. از خودت و
آرزوهايت ارتفاع مي گيري و خواب هاي رنگ و رو رفته ات را مرور مي كني. خواب هايي
كه براي زندگي ات ديده بودي. كاش يكي مي زد به پهلوت و مي گفت: پاشو مدرسه
دير مي شود. اولي: روي آب دراز كشيده ام، سقف را نگاه مي كنم.
فقط صداها را مي شنوم. سبك تر از اين نمي شوم. خالي تر از اين كه... چه عرض كنم؟ صداها محوند. آب دور سرت حلقه مي كند. مي آيد
انگار كه خيالت را راحت كند از خودش. چيزي ست كه بايد خودت را بسپاري و بروي. چيزي
ست كه حتي عقب گرد لذت بخشي دارد. عين زندگي كه گاهي بايد سپرده شوي و ناگزير
بروي. فرقي نمي كند عقب يا جلو. خودم را به خواب مي زنم. خودم را به آب. آب مي
شوي و توي گوشم غر مي زني. مي
گويند: هر طوري با آب رفتار كني، همان طور جوابت را مي دهد. پا بزن. پا. شايد آب
هم براي تو دستي تكان دهد! ببخشيد خانم من براي چه اين جا هستم؟ من كه
دست و پا زدن را خوب بلدم! وسطي: تا صبح ميان ستاره ها فكر كرده ام. وير كوير
دارد اين جاده. دارد روايت هاي پيچيده اش را شكل مي دهد؛ معجزه هاي شخصي ام را. هوس
مي كنم كه پياده شوم. ماشين همان موقع خراب مي شود! ببخشيد آقا ماشين دير درست مي شود. مگرنه؟! آخري: يك بنر در ورودي هتل همه چيز را مي برد اول.
بسته پستي و تايپ شده هاي تا خورده، آن همه نشانه... رفته اند كه معجزه بياورند. قطاري
كه كوپه هايش چيده شد و بعد گفتند پياده شويد. مادر دلش شكست ميانه راه و تنهايي
بدرقه ام كرد. يك شعر ياد مي گيرم توي لابي هتل و هي مزمزه مي كنم زمزمه اش را. اين
روايت از همه رواق هاي اين جا پيچيده تر است. آن قدر كه حتي خودم هم نمي توانم خوب
تعريفش كنم، يادم مي رود كه اول كدام بود، بعد كدام. اتفاق ها توالي شان را، تقدم
و تأخرشان را گذاشته اند توي كفشداري و من پابرهنه دويده ام وسط جمعيت شان. فقط مي
دانم كه خيلي بودند. آن قدر تاب خورده كه خودشان هم خودشان را گم كرده اند... دستي به دست داستان داديد تا اين روايت گم كند
خود را پيچيده باشد در گلوي من تا گريه محكم تر كند
خود را ببخشيد خانم موبايل شما هم خط نمي دهد؟ چطور
مي شود رفت به اول اين رواق؟ پ.ن : چسب زخم سه ساله شد با سه تا تصوير سه ماهه. سه
ماهي كه سرد بودند و سخت. كه به انگشت هر كدامشان چسب زخم هاي چروكيده اي نشسته
اند. ببخشيد آقا
چسب زخم قشنگ داريد؟!
من رو دست خوردنم ملس است! بعضی
شماره ها را از عمد ذخیره نمی کنم. نو شدن گوشی این خاصیت را دارد که بعضی ها را
بیندازی بیرون. حتی اسمشان را از ذهن گوشی ات خالی کنی تا حتی سالی یک بار، اتفاقی
موقع سرچ یک اسم هم برایت مرور نشوند.
مرا به که وا می گذاری؟ به خویشاوندی که پیوند
محبت را می گسلد یا بیگانه ای که به من خشم می گیرد؟ از دعاي عرفه خارج از زخم كاش دروغ طعم گسي داشت. توقعم نبود. خطابم را به خودت نگير. تو فقط ضربه آخر بودي و ضربه آخر هميشه محكم تر است. ضربه آخر است كه توي رينگ مي اندازدت به تلو تلو خوردن. خطابم به همه آدم هايم است. آدم هايي كه توي ليست تماس هايم جمع شده اند و فيس بوكم را پر كرده اند. گوشي ام را خاموش مي كنم كه بروم از دست. مثل همه تماس هاي از دست رفته ام. خودم را مي زنم به آن راه؛ بعد مي بينم همين راه هم دروغ بوده است. راه فرار كه سراب باشد، خستگي خون مي شود توي رگ هات و در نمي رود. بيخود برخي را پيامبر مي كني براي خودت كه گناهشان هم گناه بزرگ تري باشد از ديگران و خطايشان بيشتر بزرگ شود. ببين! خوب گوش كن نفيسه! وقتي فكر مي كني يك نفر با بقيه فرق دارد داري بزرگ ترين حماقت زندگي ات را مرتكب مي شوي. اين را بفهم، باورش را قاب كن و بچسبان روي در يخچال، روي وايت برد اتاق، علامت كن و بزن روي دستت. پشت دستت را داغ كن از گرماي دروغ هايي كه بي امان مي خورند توي صورتت. از اين كه بخشيدن تكليفم شده است، بيزارم. نمي خواهم كاري كنند كه از قبل روي بخشيدنم حساب شده است. از اين جمله متنفرم: مثل هميشه ببخش. تو ببخش.تو، تو، تو... يك رگ انگار توي سرم در مي رود و همه خون خستگي هايش را مي ريزد توي گلوم. دارم تلو تلو مي خورم. حس روزهايي را دارم كه خودت من را دور كردي از آن ها.خودت كسي را نجات داده اي و بعد دوباره پرتش كرده اي توي گرداب. حالا دور گرفته ام با چرخش هاي بي موردم. حس بخشش معمولي ام را هم از دست داده ام. حس روز بعد انتخابات است و بهت تلخش.نمي خواهي باور كني اما مگر دست خودت است؟ حس آن روزهاي لعنتي دوباره به من برگشته و گربه سياهي كه سر راهم سبز مي شود و پنجه هاش قد مي كشد توي خوابم، ناخن هايش توي سرم، روي صورتم. سر دردم نگران كننده نيست. مثل هميشه ي بعد اين خواب ها طبيعي است. شايد بايد ياد بگيرم نگران چيزهاي طبيعي نباشم. نگران دروغ، گربه هاي محله و بخشيدن. فقط اين را نمي دانم. من گيج ترم يا مامان؟ گيجي دروغ غليظ تر است يا واقعيتي كه شنيد. نيمه نيمه هاي واقعيت كه تكه تكه رو مي شود، بدن سلاخي شده اي كه هر بار يك جايش كالبد شكافي مي شود، ديگر زشت تر از تمامي يك دروغ نيست. كريه تر است. عينك آفتابي ام را بده. به تلافی یک 14 گانه 1) ما کیلومترها رفتیم تا جایی را ببینیم که زمانی مال ایران بوده است؛ جایی که مردم شیشه اتوبوس های ایرانی را می شکنند و به ایرانی فحش می دهند. تمام راه، قطار روی شانه های مامان بود؛ بعد ریلش را جا به جا کرد و نشست روی سینه من. بی خوابی جای نفر خالی توی کوپه ما را پر کرده بود. قطار همه چی داشت و خدا را شکر دکتر هم. پنجره چیزهای زیادی را نشان می داد. تونل که نبود بیرون پر از سبز بود و آبی و زرد. تونل که پیش می آمد روز تمام می شد تا دوباره ثانیه ای بعد شروع شود. 2) از آب گذشته بودیم. شب، توی کشتی شروع شد و تمام. بیرون هوا سرد بود و عرشه تاریک. حال مامان توی کشتی آرام تر شد. خواب آمد روی عرشه.کمی خوابیدم. چند روز می شد که شب نداشتم! پلک هایم را دادم دست سکانش. 3) هموطن توی غربت یعنی پیچ سر گردنه. این را خوب یاد گرفتیم دیگر. کمی انگلیسی به کمک مان آمد. مسیر نُه ساعته اتوبوسِ آخر دیگر زیادی زور داشت. رسول گفته بود در رو به دریا مسیرمان است تا هتل. دریا را گرفتیم و رسیدیم تا هتلی که موقت بود. دوش آب گرم بغضی بود که از سرم گذشت. صبح با صدای دریا بیدار شدیم. صدایمان می کرد. راهی اش شدیم. نزدیک اولین مغازه کباب ترکی، کسی زده بود سر شانه بابا و بابا بهتش زده بود از لهجه ایرانی پشت سرش. رسول بود که آمد توی لابی هتل؛ تنها چیزی که توانست من را از پای اینترنت و مامان را از روی صندلی خستگی اش بلند کند. آبشارِ گریه بود که از چشم همه... مامان راست می گفت که شبیه رسولم. گریه در من درونی شده است دیگر. دو سال و نیم تعریف کردنی داشتیم اما برای حرف های تلخ همیشه وقت هست. 4) رفتیم که برویم تا اتاق های رو به دریامان. همان جا که نگار پا به بلوغش گذاشته بود و رسیده بود تا نیمه بیشترش. لابی هتل جدید، بغض بیشتری داشت. من را هم به اشک آورد. نرگس و نگار از پله ها آمدند پایین و افتادند توی آغوش های خیس مان. خودشان پیش از ما رفته بودند سمت دریا و اشک. آغوش دریا پر است از بغض. دریا بلند گریه می کند، خودش است و خودش، بالای سرش آسمان است و بس. دریا موجود خوشبختی است. نه وقتی پیش می رود کسی برایش کف می زند و نه وقتی عقب می نشیند روی سرش سرزنشی هست. دریا، دریاست. شکل کلمه اش هم همین را می گوید. 5) روزهای خوبی بودند. صبح صبحانه های دور هم، رسولی هم داشت و نرگسی و نگاری و حتی بیشتر از قبل؛ بچه ای که اضافه شده بود. شب های خنده و حرف. حرف هایمان تمامی نداشت. دریا خوب می شنید تمامش را. همه چیز را نمی شد گفت. خودمان را زده بودیم به خوش بودن. رقص و ساز و رنگ و نور و زندگی که توی چشم همه برق می زد. هتل برای خودش شهر کوچکی بود. مهاجرت به این شهر کوچک سهمی از خاطره های چند تایی مان شد. به لطفش با نگار سر پاستیل هایی که با خودم برده بودم تخته بازی کردم، این یکی از آرزوهایم بود. نزدیک ترین خوب می داند. رقص مخصوص آن روزها را کردیم، عکس گرفتیم و دویدیم. خرید کردیم و بستنی خوردیم. روزهای خوبی بودند. 6) تمام مدت نتوانستم چیزی بگویم. منی که چمدان چمدان حرف آورده بودم برایت. فقط تو گفتی و من میان صدای آوازها شنیدمت. گاهی حتی تکان لب هایت را نمی دیدم. فقط خیره شده بودم در چشم هات. فقط به این فکر می کردم که چه روزها و شب هایی بود که به این چشم ها و شانه ها و حرف ها احتیاج داشتم. روزهایی که اگر بودی شاید اوضاعم این نبود. شاید تنها کسی بودی که می شد برایش گفت و تحقیر نشد. خوبی اش این بود که کسی حرف هایمان را نمی فهمید. سفره دلم آماده بود که وسط هتلی پنج ستاره و میان آدم هایی زبان نفهم پهن شود اما نشد. باز هم نگذاشتم که درد دل کند کمی. شب سنگینی بود. سنگین تر از قهوه های دستگاه. بعد از انتظار چند ساله برای گریه کردن روی شانه هات و گفتن های بی دریغ فقط شنیدم. چیزهایی را گفتی که خودم به همه گفته بودم. نصیحت هایی که هیچ کس از من قبول نکرده بود. خواسته هایی که به التماس رسیده بود اما هرچقدر آوازه خوان هتل حرف های تو را شنید، آن جا در آن خانه هم کسی حرف های من را شنیده بود! گفتی که باشم. به خدا بوده ام، تمام این مدت و با همه زندگی ام. خواستی که از خودم کوتاه بیایم، به خدا غیر این نکردم اما نتوانستم که بگویم برایت. بغض امان نداد. به خودم که آمدم دیدم روی تخت اتاق افتاده ام و فرصت حرف زدن با تو ابری شده است روی دریا. بالکن اگر نبود آن شب چه می شد بر من و نگار اگر خوابش سنگین نبود و دریا اگر فریادم را تحمل نمی کرد؟ چیزی که تو دیدی همانی نبود که وقتی رفتی. چیزی که تو دیدی فقط یک لحظه بود از این همه. لحظه هایی که من زندگی شان کرده ام. چیزهایی هست که نمی دانی. نخواستم بدانی. بماند در من بهتر است. نخواه که بدانی. چیزی نیست. چیز مهمی نیست. این جواب من برای خیلی ها آشناست. 7) اتاق 148 شادی کوچکی بود. خوشبختی موقت بزرگی داشت. نمی دانم دریا برادری دارد یا نه اما می دانم که به خواهری هایم خوب حسودی کرده است. 8) وقتش بود که به خودمان برگردیم. تلخی آن صبح زود، شام آخر و بغض هایی که باز لانه می کرد تأیید این همه بود. یادم می افتاد حسین سبزیان را در کلوزآپ کیارستمی. می گفت شب که می شد برمی گشتم به خودم و باز همان زندگی شروع می شد و نقش من تمام شده بود. نگار از رختخواب بلند نشد. همان جا گریه کرد و خداحافظی. نرگس پایین پله ها و ما تا فرودگاه. دلم نمی آمد کلید اتاق را بگذارم توی سوئیچ و بروم. دلم نمی آمد آن شادی کوچک را بسپارم دست تمیز کار هتل. دلم نیامد که بروم اما... دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام. 9) کسی در اتوبوس دلش برایم سوخت. کسی در فرودگاه و ترمینال و کسی در کافه سر راه. سیب دسته ای نداشت که من بشکنم، کسی چایی تعارف نکرده بود که من بگیرم، عمو آن جا نبود، روبروش صندلی سفید بود نه در یخچال... این وسط فقط این واقعیت داشت که چمدان ها سنگین بودند و این که من اصفهان را دوست دارم. 10) بسته های صورتی قرص را با خودم برمی گردانم؛ خشاب های خالی ام را. 11) شکلات ها غنایمی هستند که باید تقسیم شوند. شادی غنیمت است. 12) خانه می رود توی پوسته خودش. کار کردن در خون من است. دلم برای روزهای شلوغ لک زده بود. از کسی خبری ندارم. کسی هم از من. موبایلم دل سوخته شده است از آب دریا. 13) اردیبهشت را خیلی دوست دارم. سی و سه پل را بهانه گرفته ام. جالب بود آن جا کسی از من پرسیده بود از متروی اصفهان چه خبر؟! 14) سوغاتی ام چند تا شعر است. دوستشان دارم. وای که اگر بالکن نبود و شعر... ۸۰ تمام شدنی تقويم ها كاري جز تمام شدن هم بلدند؟ امسال علاوه بر سال 89 دهه هشتاد را هم بايد مرور كرد. 80 براي ايران دهه تلخي بود. يادم است يك وقتي مسؤول ها كه مي خواستند كاري را بيندازند عقب و از سرخودشان واكنند در جواب سؤالت مي گفتند: در سال 90 به بهره برداري مي رسد، مشكلش حل مي شود، تكليفش معلوم مي شود و از اين بهانه هاي نخ نما. سال 90 براي همه قيد دوري بود. سالي كه انگار حالا حالاها وقت هست تا آمدنش. اما حالا 90 دارد مي آيد با يك نُه غول گردن كلفت و صفري كه قرار است برود تا يك نُه گردن كلفت ديگر. 99 هم شايد حالا عدد دوري باشد، يك سالِ دور از ديد؛ اما واقعيت اين است كه 99 فقط دو تا عدد است كه يك نفر دارد تند تند مي شمردش. عين بازي هاي قايم باشك. انگار يك نفر چشم گذاشته و پشت هم و تند تند عددها را رديف مي كند تا فرصت را از بقيه بگيرد. دهه 80 براي من به همين تندي گذشت. ده، بيست، سه پونزده، هزار و شصت و شونزده، هركي مي گه شونزده نيست، خاله پيرزن خونه نيست. ؛ خب شايد اين پست را براي خودم ننويسم براي آن كسي بنويسم كه اسم خودش را غريب آشنا گذاشته و آخرين بار توي كامنت خصوصي اش نوشته است: خبرم كن وقتي به روز كردي. از بس اومدم اين جا و رفرش كردم خسته شدم. با قلمي كه تو داري مي توني هر روز بنويسي. چرا اين كارو نمي كني؟ بعضي وبلاگ ها روزي سه چهار بار به روز مي شوند. اين پست را نوشتم كه بگويم اگر خسته مي شوي نيا. بودن خستگي نمي طلبد. بودن، بودن است با همه كمي ها و كاستي ها و خستگي هايش. بودن تعريف دارد و به چند بار رفرش كردن نيست. براي من كه فرقي نمي كند اما براي كسي كه مهم باشي تنها راه مرگ كامنت هاي عاشقانه، همين خستگي است. كاري كه شما غريبه هاي آشنا خوب بلديد. پ.ن: سفر كنيد رفيقان كه من گرفتارم(سعدي) بغض كهنه رو رها كن تا دلت نفس بگيره سال نوي همه مبارك حتي شما دوست عزيز! فتح زخم دلم برای چسب زخم تنگ شده است؛ مثل دلم برای برادرزاده ای که جایی از این جغرافیا پلک باز کرده و جز دو بار از میان وب کم، کمی ندیده امش. چند بار آمده ام، نوشته ام و بعد دکمه از یاد بردن را به خورد این صفحه داده ام و باز کسی احمقانه پرسیده است می خواهی بماند یا نه؟ و من با سنگ دلی تمام گفته ام که نه. به همه گفته ام که وقتی این امتحان ها و این علمی-کاربردی طولانی تمام شود، کارهای نصفه نیمه زندگی ام شروع می شود، انگار که پرچم بر می دارم برای فتح دنیا. دنیا شاید همین باشد؛ 11بسته پروپرانولول صورتی که راه معده ام را خوب بلد شده اند. دارد مرا فتح می کند با تمام اشیایی که این روزها دور سرم خوب می چرخند و می ریزند توی خواب های هرگز تا صبح. اما... دستم نمی رود که دنیا فقط همین باشد. ؛ تقویم دارد تمام می شود امسال هم. هر سال کارش همین است. برای فتحش پرچمی ندارم جز یک چسب زخم که اهتزاز می گیرد در باد، جز همین کیبرد فراموش کار، جز چند تا دوست و یک ردیف آرزو. دنیا شاید همین باشد. همین که از خراب بودن یک پرده عمودی دلت بگیرد و خیابان را نتوانی نادیده بگیری. همین که شاید به تحلیل کابوس ها بخندی و صبح که بلند می شوی طعم یک نگرانی شیرین داشته باشی توی چای. معجزه، معجزه است. کوچک و بزرگ ندارد. سایز بندی نمی خواهد. معجزه را خدا حراج کرد چند ماه و ما چند تا خریدیم. پزش را همه جا داده ام، حتی اول پروژه های دانشگاه. معجزه فتح زخم است. به خدا دروغ نمی گویم. پ.ن: همه دست تو دست/ پرچم بالا پ.ن: آرشیده یک خنده مهمانمان کن برای همه دوستی هایم با فاطمه و احسان عزیز وقتی فرار می کنی از کسی و چیزی، دلت نمی خواهد کسی تعقیبت کند. وقتی گوشی ات را خاموش می کنی، لجت در می آید اگر کسی زنگ بزند خانه. وقتی می روی جایی که تنها باشی حرصت در می آید اگر آشنایی را ببینی. وقتی نمی خواهی کسی اشک هایت را ببیند، اعصابت خرد می شود اگر کسی هی بپرسد: داری گریه می کنی؟ وقتی می روی توی لاک خودت دلت نمی خواهد هی کسی بپرسد که آن تو، توی لاکت چه خبر است؟ این ها را برای این گفتم که اگر این روزها کاری به کارت ندارم به این معنا نیست که حواسم به تو نیست. دارم می گذارم که خوب خودت را بتراشی و بعد سر کنی بیرون لاک. می دانم که آن تو منتظر دیدنم نیستی. دارم می گذارم که شب ها توی رختخواب دیگر پشتت را نکنی به خودت و بخوابی. دیگر مثل من گاهی وقتی می خواهی اسمت را بالای یک فرم بنویسی مکث نکنی و بعد با اکراه از خودکار بخواهی که هجی ات کند. می دانی رفیق؛ همیشه دلم گرفته است وقتی یک نفر توی وبلاگش می نوسید: دیگر این جا نخواهم نوشت یا دیگر نمی نویسم و از حرف آخر می گوید و کرکره جایی را می کشد پایین که گاهی روزی چند بار رفرش اش می کرده.. مثل آسیه، مثل سعید. دلم می گیرد وقتی به خودت مرخصی می دهی و از علاقه لعنتی ات به روزنامه ها و کلمات می کنی، وقتی خودت را می بندی به تخت و باز هم دلت نمی آید که از پنجره کنار تخت، گاهی روزنامه ها و کلمات را دید نزنی. مثل حس بعد طلاق است شاید که سعی می کنی نسبت به زندگی کسی که روزی زندگی ات بوده بی تفاوت باشی اما خوب همیشه هم موفق نمی شوی. دلت تنگ می شود هنوز هم، دلت می سوزد گاهی هم. اما نه چون می خواهی که برگردی. دلم می گیرد همیشه وقتی یک نفر کنار می کشد، این حس مبارزه کردن همیشه در من بوده و هر چند گاهی خسته ام می کند اما هست. دلم می گیرد چون همیشه وقتی یک نفر می رسد به آخر خط، یادم می آید که در تمام خط چه کرده اند دیگران. با او. می دانم و خوب می دانم که وقتی یک نفر سر می رود، خیلی چیزها دیگر نمی توانند انگیزه اش باشند حتی چیزهایی که روزی به آن ها افتخار کرده و عاشقانه دوستشان داشته است. می دانی رفیق؛ ما آدم ها گاهی طاقت را کنسرو شده مصرف می کنیم. هزار تا مواد نگهدارنده می زنیم تا چند روزی بیشتر دوام بیاورد در ما، اما واقعیت این است که کنسروها هم باد می کنند و تاریخ مصرفشان تمام می شود. وقتی احسان گفت که می خواهد برود و فاطمه کنار کشید، از خودم پرسیدم نفر بعدی کیست؟ بغض کردم و همه آن چیزهایی یادم افتاد که نباید اتفاق می افتادند. آن روزها که ذره ذره انگیزه ها داشت تحلیل می رفت و هیچ کسی پطرس نشد تا جلوی تمام شدنشان را بگیرد، آن روزها که یک نفر از یک جلسه ناراحت بیرون رفت و برنگشتیم پشت سرمان را هم نگاه کنیم و فقط از رفتنش صدای بسته شدن در را فهمیدیم، آن روزها که یک خبر شد سد دوستی مان، دل خوری یک گزارش شد یک تکه از دیوار بین مان. دعوای دو تا احمق مسوول شد دعوای ماها با هم. می دانی رفیق؛ من هم خودم را مقصر می دانم زیاد. من هم انگشتی داشتم برای پطرس شدن که دریغ کردم شاید. هييييييس! مادربزرگ سال هاي آخر زمين گير شدنش چيزي نمي گفت. دست راستش كار نمي كرد خوب، مثل اين روزهاي من. پاهايش سنگين شده بود، مثل حسي كه گاهي اين روزها دارم، اما مي توانست حرف بزند. خوب هم مي توانست، همان طور كه خوب قرآن مي خواند. فقط چيزي نمي گفت. حرف نمي زد چون نمي خواست با ما حرف بزند، سكوت كرده بود و اين سكوت، يك اعتراض خاموش بود كه صدايش بدجوري توي سر همه مي پيچيد. يك اعتراض خاموش چند ساله. اين روزها خوب مي فهمم چرا حرف نمي زد و گله اي نمي كرد. چشم هاش را مي انداخت توي چشم هات و فقط مي شنيد. توي آينه به خودم خيره مي شوم و بعد سريع مقنعه ام را سر مي كنم تا زده باشم بيرون. خيلي كم مي نويسم، كمتر از هميشه. حتي مي ترسم فال بگيرم از حافظ، نمي خواهم من را به من يادآوري كند، آن حافظ نو هنوز توي حافظه كيف مانده و نرفته است بين قفسه تا نكند يك وقت وسوسه ام كرده باشد. گاهي وصله پاره خاطره ها ديگر آن پارچه توري نيست كه مي آيد و مي افتد روي دهنت تا نتواني حرف بزني، مي شود عين يك لحاف سنگين توي يك شب گرم تابستاني. پ.ن: -قرص هايي دارم كه قرار است كمك كنند تا دستم خوب شود، اما بازكردن خودشان معضلي ست براي اين دست خسته. -هيچ فكر نمي كردم بين اين همه كار بشود يك پست نوشت براي اين وبلاگ! - مثل دستان مادر از وايتكس/ روزهايي كه سخت جان كندند/ پشت بوق كشنده كارتكس
|